کاواک
|
||
لبه قیچی را گرفت جلوی گردنم. گفت:(بس کن برو عقب)
رنگ صورتش پریده بود. ناخن هایش سیاه شده بود.لب هاش داشت میلرزید
ازبیرون داد میزدند:(باریکلا داماد)
از مجموعه داستان اپرای قورباغه های مرداب خوار .. کمتر کتابی پیش میآِد که با نویسنده آن همزاد پنداری کنم ولی این کتاب را اکیدا توصیه میکنم البته ذکر کنم هرکسی نمیتونه باهاش ارتباط برقرار کنه