کاواک

 

دوست دارد این طور بگردد...دوست دارد وقتش را با هر پسری بگذراند...دوست دارد دست هر پسری کمرش را لمس کند...دوست دارد کارهایش را به این و آن حواله دهد...دوست دارد کارهایش دقیقه نود باشدوووتو هم که تا توانستی سواری دادی)خودت خواستی دادی(

...جرا کاسه داغتر از آش؟

بعضی ها اینطورند

یکبار هم گفتم وقتی ذهت آدم -نده شد دیگر سخت میشود رامش کرد

خوب که فکر میکنم میبینم انقدر هنوز خرفت نشده ام که دنیای ساده خودم را به بودن با تو بفروشم  باید دوباره پرچین هار اتعمیر کنم حیاط خانه من جای هرزه ها نیست..چه برسد به خانه

+ ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

تو که بیایی به جای سه نقطه ها چه میگذاری؟

دریا

کویر

باران

برف

کدام؟

شاید تو کلمه دیگر داری که دلتنگی را معنا کند؟...

+ ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

به چشمان تو که نمیتوان دروغ گفت

ترنج مدرسه است.افشین اما خانه مادرم..من خانه تنها

ایستاده ام جلوی پنجره .صورتم را جلو میبرم تا انتهای کوچه راببینم..شیشه بخار میکند میکشم عقب پنجره را باز میکنم.هوای برف میریزد توی خانه.سرم را بیرون میکنم داد بزنم بعضی وقتها داد زدن از نفس کشیدن هم واجبتر است به خودم میگویم آخر خرفت اگر هم جایی پیدا کنی که داد بزنی قبلش باید نفس بگیری پوزخندی میزنم پشیمان میشوم می آیم تو پنجره را میبندم که صورتم را توی شیشه میبینم به چشمهایم خیره میشوم میبینم دارند داد میزنند.بدی داد زدن چشمها این است که انها قبلش نفس نمی خواهند ،یکنف نعره میزنند . چند بار پلکهایم را میبندم و باز میکنم هنوز همانطور است که هست با دست جلوی چشمانم را میگیرم کورمال کورمال میروم سمت دستشویی .کیف کمکهای اولیه را باز میکنم .باندو گاز را برمیدارم می آیم جلوی آینه گازها را روی چشمم میگذارم باند را روی آنها دور سرم میپیچم..چشمانم نباید داد بزنند.باید  دادشان در گلویشان بماند ،یکساعت دیگه بچه ها میآیند نباید چشمانم را ببینند ،حتما میفهمند ،چشمان آنها هم به تو رفته همه چیز را میبینند میفهمند چشمان آنها به تو رفته ،به چشمان تو که نمیتوان دروغ گفت

+ ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

اپیزود هفتم :

نشسته پای دار ...قالی میبافد گره میزند نخ ها را ....مرا  ، چشمان مرا که محو انگشتانش شده

نشسته خودکار به دست ...دارد مینویسد...چه را ..که نمیدانم چشمان من باز به انگشتانش گره خورده

سه تار را دستش گرفته...من محو انگشتانش

راه میرود ،میخندد ،مینشیند ، میدود ،میرقصد....من اما محو انگشتانش

 

+ ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

اپیزود پنجم:

یادم رفته بود پوست انداختن....یادم رفته بود چقدر درد دارد...یادم رفته بود رسوایی دارد

اپیزود هفتم:

+ ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۳
    پيام هاي ديگران ()